طرف خودشرو کشته
خودش رو کشته دیگه تو این دنیا نیست ، نه بابا خوشی زده زیر دلش ، این بچه پولدارا خوشی که میزنه زیر دلشون از این قرطی بازیا در میارن
_ عزیزم ، تیپ فضایی که نزده راه یفته تو خیابون ، n میلیون نداده ماشینشو تیونین کنه صدا گاو وبزدر بیاره که ..مرده، یعنی دیگه نی.
این حرفا تو گوشش میپیچیدو صدای سکه ها که ریخته میشدن.گیج بود ،چه خبره ؟!
خواست بلند شه وای که چقدر سبک شده بود .اینهو فنری که یه هو بازش میکنن از جاش پرید ، بابا فنر چیه تو بگو خود هوایی که از سواخ باد کنک ول میشه یا هوایی که ... .. آره احساس کرد مثل هوا جاری شده ،ای بابا چرا اینطوری شدم .
اینا چی میگن این که منم.پس این چیه ؟.من بیرون از منم.آهااااااا یعنی تموم شد.؟ ااااا ای داد این همه فکر کردم چی میشه حالا چه دردی داره؟! ولی وجدانا این تیکه ای که سرم خورد زمین خیلی درد داشتش. ولی پروازش خیلی حال داد.
از حرفای اون مرده یه چیزایی شنید.د لعنت به شما مردم از دست شما خودمو اینطوری کردما باز دست از جنازمم بر نمیدارین؟
بی شعورا.حرفمو که کسی نشنید دریغ از یه نفر که واقعا بدونه چی گفتم .همونام که گوش میکردن (آره آره اتفاقا ما هم به این روز افتادیم یا افتاده بودیم.یه همدردی ساخته گی و تموم) هی گفتم بابا دوستش دارم . (ای بابا خوشی زده زیر دلش)
به خدا دوستش دارم .
خاله جون تو که دیگه اونقدر خوب بودیو واسم فال حافظ میگرفتی دیگه چرا؟ ( آره آرش ،خاله جون مردا همشون از این حرفا میزنن اونم تو سن تو که همش هیجان زود گزره . آره شما مردا همه شبیه همین . آره مرد کوچولوی من)
مرد کوچولو؟ آخه مرد کوچولو دیگه چیه نوزده و نیم که نه بیست سالم بود دیگه.
اوه اوه دایی بزرگه با ون صدای کلفتش : ( نه این خوشی زده زیر دلش .سربازیش رو که شانس آورد یه معافی کشکی گرفت.حالا ...ش کف کرده پدر سوخته خوشی زده زیر دلش)
حمید دیدی گفتم یه روز خودمو میکشم گفتی :(گو زیادی نخور .همینطور الکی خوش و نخورده مستیا .یه چیزی میگی آخه تو به دهنته ؟.همین شکم سیرا عاشق میشن.)
آره حالا خبرو که بشنوی کف میکنی حال کن چهار کیلو مخم ریخته کف خیابون ..اونوقت تو میفتی تو کللم یه جو مخ ندارم.
اوه اوه بابا که میگفت همش گچه دیدی بابا جون همشم مخه اونم با بالا ترین چین خوردگی ممکن .لامنسب نابغه بودما حیف شدم.
بابا جون تو هم که هی بند کرده بودی به سطح تبقاتی (.نه آرش اصلا حرفشو هم نرن ).
این آخرا به خودمم قبولونده بودین که زندگیمون مشکل دار میشه.ترسونده بودینم از جواب دادن بهش خوب واسه همینم مجبور بودم خودمو مخفی کنمو تلفنا رو هم جواب ندم. آخ که نمیدونی چقدر دوستت داشتم ،ژاله.حاضر بودم واست بمیرم نشون به این نشون که مردم. ها ها. اون صحنه ی طلوع خورشید از پشت سرمون ،ته کوچه که همراه شده بود با آخرای بارون دیشبشو هوای نمناک و کوچه ی خیس و همه به همراه گلای میدون سر کوچه که مبهوتتبودن وآره من مبهوتت نبودم من واست میمردم. وقتی استینتو رو پنجه هات میکشیدی و اونوقت تو آستینت ها میکردی نمیدونم واسه اینکه گرم بشی یا اینکه منو بچزونیو دیوونه ی نازت کنی؟، میمردم واست. وقتی جواباتو نمیدادم به محبوبه زنگ زده بودی که( خوب اره دیگه مامانم راست میگفت اون منو نمیخواد. هیجان جوونیشه .پس چرا منو بازی داد؟) عزیزم من که تو رو بازی ندادم من کی باشم؟.
ولی میدونستم دوستم داری به محبوبه گفته بودی( ولی هنوزم آرشو دوستش دارم .اما اگه جوابمو نده مجبورم به خواستگارم جواب بدم )
وقتی اینا رو محبوبه واسم گفت داشتم دیوونه میشدم که از یه طرف اون دختر نجیب که بعد 9 سال عاشقی فقط واسه اینکه دلمو نشکنه یه جواب سلام بهم داده بود دوستم داشته .از یه طرفم که جرعت نکردم بهت زنگ بزنم آخه میترسیدم حتی از شنیدن کلمه ی ازدواج.
حالا اینه وضعم رفتی و من موندم و دنیایی که هر جوری فکر میکردم میدیدم دیگه هیچ کاری توش ندارم .دیگه واسه چی باید نفس میکشیدم به امید کی؟
خاله جون دیدی ژاله که نشد دیگه به هیچکی فکر نکردم .میگفتی فراموشش میکنی دیدی بعد اون به هیچکی فکر نکردمو.
دیگه هم که نمیتونم فکر کنم.
ژاله جون خوش باشی.
انگار تو هوا حل شده بود آمبولانس رسید اون مردا میرفتن اونم رفته بود.
این داستان چطو باید تموم میشد ؟ نظر بدین ممنون میشم.
|
+| نوشته شده توسط
بی بی بتول در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
|